![]() |
![]() |
|
| .¸¸.•`¯`•.¸من اینجا مینویسم ....برای خودم....برای خودت ¸.•`¯`•.¸¸. |
|
دلم واسه ی بلاگفام تنگ شدهههههههههههههههههههههههههههه تازه داشت سالگردمون میشد...... من همیشه بهت سر میزنم شایدم اینجا بعضی وقتها حرف زدم.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 آذر1385ساعت 23:16 توسط الهام |
|
|
خونمو عوض کردم :( http://to0ot-farangi.persianblog.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آذر1385ساعت 14:5 توسط الهام |
|
|
سلام به بروبچز خوبين،خوشين،سلامتين ديگه...خدا رو شكر چه خبرا ؟؟؟ ماه روضونم هم تموم شد و همگي ديگه فكر كنم حسابي فيض بردين از اين ماه....ما كه بخيل نيستيم ببرين ولي كاش مارم دعا ميكردين....بيخودي نميخواد دروغ بگين كه: "نه به خداااااااااا... باور كن سر سفره افطار هميشه دعات ميكردم " من كه ميدونم سر سفره افطار انقده دستات ميلرزيده نميدونستي چايي رو بريزي رو پات يا باميه رو بكني تو چشت !!! پس بيخود تابلو بازي در نيار ...افرين عزيز دل خواهر . پرونده ي تمام سريالا هم كه بسته شد و خدا رو شكر من امسال حتي 1 دونشم نديدم ....فقط تنها سريالي كه موجوديتش واسم معلوم شد زير زمين بود ...چون بهم گفتن كه شبيه اين پريا بيدي و از اين حرفا !!!! ( چه جلب) آهنگشم چون خيـــــلي دوست داشتم خدا رو شكر كه تموم شدن . يه كم از حرص خوردن من سر اين فيلماي پر محتوا كم شد !!!!! تنها بدي كه ماه رمضون داره اينه كه به نمره هاي آدم لطمه ميزنه بد جور مخصوصا اگه امتحان هم تو اين روزا داشته باشين اونم از نوع مهش !!! ديگه آخر عاقبت اون امتحان معلومه....20 بدون 0 يا 20 بدون 2!!!به خاطر همين امتحان درس شيرين مثلثات رو تك گرفتم !!! §§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§ از بحث تلويزيون و سينما ميخوام خارج بشمو بزنم تو جاده خاكي!!! >>> مترو <>> فكر كنم ديگه همتون كم كمش حداقل 1 بار با مترو اينور اونور شدين ...پس كاملا ميدونيد كه مترو چيه، نه خوراكيه ( از اون بسته بندي مشكيا كه از تركيه كيلويي ميادو ما ميخريم دونه اي 300 تومن) خب پس همه ميدونيد مترو چيه ديگه ...از بحث بليط و ايناش كه خارج بشيم ميخوام از 15 دقيقه در مترو بودن براتون بگم ..... ساعت 3:15 بعد از ظهر روز جمعه ايستگاه مترو : طالقاني §§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§ اپيزود اول : خانوم جووني كه به سرعت وارد ايستگاه ميشه و واي ميسه كنار مردم "آقا ببخشيد اين مترو كي مياد؟؟؟؟" ممم...يكي 2 دقيقه ديگه ممنون .... خيلي عجله داره...عصباني هم هست ....از راه رفتنش و كوبيدن پاهاش روي زمين و اينكه هي دندوناشو بهم فشار ميده معلومه كه حسابي داره حرص ميخوره .... يه چيزايي رو اروم با خودش زمزمه ميكنه گوشيش زنگ ميخوره ...نگاه ميكنه و با حرص قطع ميكنه و اين عمل چند بار تكرار ميشه بازم با خودش حرف ميزنه: "به من ميگه نميفهمي ...!!! " يادش رفته اونموقعي كه خودش داشت (.....) ميكرد زبون ميفهميد يا نه !!!! ميدونم چي كارت كنم ....يك پدري ازت در بيارم كه ديگه از اين غلطا نكني ... واي خدا،ببخشيد خانوم اين مترو كي مياد پس .... يكي 2 دقيقه ديگه مرسي..... بالاخره مترو مياد و همه با هم سوار ميشن ... گوشيش همچنان زنگ ميزنه و اونم قطع ميكنه . §§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§ اپيزود دوم : يه دختر و پسر تندي ميدوئن و ميان تو هر دو تاشون كلي دوئيدن ... اينو از نفس نفس زدنشونو اينكه كلي قرمز شدن ميشه فهميد ...به هم نگاه ميكنن و زير زيركي ميخندن .... پسر ميره رو صندلي سمت اقايون ميشينه و دختره هم بغل دست من جفتشون موبايلاشونو در ميارن و شروع ميكنن به مسيج دادن نميدونم چرا وقتي براشون مسيج مياد لبخند ميزنن .... با لبخند به مسيجاشون جواب ميدن مسيجشون كه سند شد ،تندي به هم نگاه ميكنن و باز ميخندن يه كم كه كذشت ديدم كه دختر ميخ پسره شده و هي با حركت دست و دهنش ازش ميپرسه چي ميگي تو؟؟؟ سعي كردم ببينم چي ميگه ....كلي زور زدم پسر مثل يه لال داشت با دست حرف ميزد تازه فهميدم چرا هي بهم مسيج ميدن گفتم حتما مد كه با دستو ايما و اشاره حرف ميزنن به دختره گفتم: "دوستت چي ميگه؟؟؟ بهش بگو بهت زنگ بزنه خوب،حوصله داري پانتوميم بازي ميكني..." بهم گفت : "دوستم نيست،نامزدمه ،نميتونه حرف بزنه...1، 2 سال قدرت تكلمشو از دست داده الانم از يه مركز توانبخشي برگشتيم....داريم سعي ميكنيم كه بتونه بازم حرف بزنه از همون جا هم با هم آشنا شديم، من مشكل شنوايي داشتمو اون مشكل تكلم .... (يه لحظه احساس كردم يه چيزي مثل پتك كوبيده شد به سرم وقتي اينو شنيدم !!! الان من با سمعك تقريبا يه مقدار ميشنوم البته از فاصله ي خيلي نزديك و اونم ميتونه يه كلماتي رو بگه اما فعلا مسيج بهترين راهه" و ميزنه زير خنده..." منم خنديدم برگشتمو باز به اوم پسر نگاه كردم : ديدم باز خنديد از دختر پرسيدم كه بهت چي گفت اونم جواب داد : هيچي از اون موقع داره ميگه ":دوستت دارم " §§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§ اپيزود سوم : 2 تا خانوم مسن نشستن پيش همو دارن با هم درد دل ميكنن( دل درد بهتره البته) "با هزارو يك اميدو آرزو دختر بزرگ كردم ....فرستادمش دانشگاه ... درس خوند ...به 100 نفر رو زدم كه يه كار براش پيدا كنم ... كلي تحقيق كردم ،بهترين جهازو بهش دادم ...كلي خرج عروسيش كردم آخر كه چي؟؟؟ هيچي....سره 2 سال نشده ميخواد طلاقش بده بيچاره دختره من ... به خاطر بچه دار شدن يا نشدنش زندگيش داره از هم ميپاشه.... اگه ميدونستم دختر شوهر دادن اينقدر دردسر داره ...هم واسه دخترم هم واسه خودم،هيچوقت اينكارو نميكردم ...." سرش رو ميچسبونه به شيشه ي مترو و يه آه بلند از ته دلش ميكشه و منتظر ميشه تا به ايستگاه برسه .... بره خونه ي دخترش و تكليفشو روشن كنه... §§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§ اپيزود چهارم : 2 تا دختر با يه گوني ميان تو از وضع ظاهرشون معلومه كه شغلشون چيه... يكيشون گوني رو ميده دست اونيكي و خيلي راحت چهارزانو ميشينه كف مترو !!! يه سفره پهن ميكنه و جوراباشو ولو ميكنه .... جفتي چنده؟ 300 زده مده داره؟ چند نفر شروع ميكنن به خريد كردن ازش .... يكيشون 200 ميده و ميگه بيشتر نميدم،تخفيف بده تخفيف مخفيف نداريم آبجي ،جنسا ماله خودمون نيس كه ... باس زود آبش كنيمو هرچي در مياد بديم به صابكارمون زود باش بقيه پولتو بده الان ميرسما... و پولشو ميگيره ... الان جمع ميكنم بساطموها... از اين ارزونتر پيدا نميشه ها... از ما گفتن بود ... و به ايستگاه ميرسه و پياده ميشه §§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§ مطمئنا همه ي ما حداقل يك بار يا يه نمونه اينجوري ديديم و يا يك نمونه از اين چيزا شنيديم .... شايد ماهي چند بار،روزي چند بار و .... به ايستگاه مترو ميرداماد كه رسيدم ....تازه يادم افتاد كه بايد پياده شم ماشالله اين ايستگاهم كه ادم وقتي ازش مياد بيرون اينقدر يه دفعه با مناظر طبيعي مواجه ميشه كه دلش باز ميشه!!!!! وسط بيابون ايستگاه مترو زدن ، اونم چه ايستگاهي آدم مجبوره كلي تو جاده خاكيش راه بره..... تاكسي گرفتمو نشستم ... و در تمام مسير داشتم به اون دختر و پسر فكر ميكردم ... نميتونستم باور كنم ....يعني درك كنم اين موقعيتشون رو 2 تا آدم كه مشكل دارن ...اونم مشكل خيلي اساسي مي خوان با هم ازدواج كنن!!!! اون 2 تا دختر جوراب فروش ...حرف زدنشون ...نشستنشون ...ظاهرشون همه و همه ذهنمو مشغول كرده بود اينكه تو چند تا ايستگاه ديگه ميخوان اين حرفا رو تكرار كنن ... اصلا صابكارشون چه جور آدمييه؟؟؟ اصلا راست ميگفتن يا دروغ!!!! نميدونم ...تاكسي كه وايساد يادم افتاد كه رسيدمو بايد پول بدم پياده شدمو همچنان فكر كردم ... §§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§ خب ،حالا نظرت چيه؟؟؟؟ تا حالا شده بري تو كف يه چيز مثه من؟؟؟؟ كه اينقده بهش فكر كني ؟؟؟ منتظر نظراي خوشگلتونم شايدم يه اتفاقاتي توي وبلاگم افتاد ... مثلا اينكه يه دفعه منو تو پرشن بلاگ ببينيد... حالا بايد ببينيم چي پيش مياد.. قربونتون تا پست بعدي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 11:44 توسط الهام |
|
|
سلام،خوبين،خوشين سلامتين؟؟؟خب خدا رو شكر . چه خبرا؟ چه حرفا؟ نميخوام يه توضيح طولاني بدم راجع به اينكه برگشتم، فقط بدونيد كه دستم يا بهتره بگم مغزم به نوشتن نميرفت بود كه نميتونستم كاري كنم، الته با كمك ممزي گل حل شد. در ضمن يه چيزي رو هم خدمت اون خانوم يا آقايي كه مياد تو وبلاگ منو زنگ ميزنه در ميره. ... يا فوت ميكنه بگم كه مغز يه وبلاگ نويس يا بهتره بگم يه ادم خالي نميشه تا زمانيكه زندست و نفس ميكشه... So...Be Quite!
![]() خدا وكيلي اين چند وقته كه نبودم دلم واسه وبلاگ و نظر و اين چيز ميزا تنگ شد .... خيلي نامردين اي روزگار....( آهان يادم نبود كليد نداشتين ........................................................................................... خب ....اين چند وقته من ننوشتم ،همچين يه عالمه حرف سر دلم مونده خلاصه از الان بگما ،عينكها به چشم، Ready To Read مثل هميشه ميريم كه داشته ياشين يه شوت حرفه اي از جناح .... ( شرمنده ديشب 90 داشت من جوگير شدم ) ميريم كه داشته ياشيم يه بحث جلب يا جالب يا مجلوب يا (صرف كل افعال مزيد) هرچي رو راجع به اتفاقاتي كه اين چند وقت ديدم يا ديديد ...حالا فرق نميكنه ،مهم ديد بيد! .......................................................................................... آقا اين چه وضعيهههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟ يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 78 شب ( 78 شب بود ديگه...اره؟) ملت رو مچل كردين ،هي نرگس بدو،بهروز بدو، هي اين حرص بخوره، اون يكي بميره...آخرش چي ؟؟؟هيچي همه چي ماستمالي ... اصلا تكليف اين فنيتو چي شد؟؟؟ اين دكتر مهربون( رويا جون) چي شد؟؟؟ مجيد بينوايي چي شد؟؟؟ و 1000 چي شد ديگه. حالا اين جدا ولي من چند تا چيز تو اين گلوم گير كرده كه احساس ميكنم اگه نگم ميميرم و اين حرفا ديگه... 1- نرگس مقدس 24 ساعت داره يا نماز ميخونه...يا حرص ميخوره...يا داره نصيحت ميكنه...يا اينكه 2- يه چيزايي از عالم بالا بهش الهام ميشه..به اندازه ي يه خانوم 50 ساله در هر امري تجربه داره استغفرالله اين خانوم فاطمه زهرا نيست كه به قول يه بنده خدايي...هان؟؟ 3- همه ي بديها ، ناشيگريها، بچگيها، تو نسرين جمع و فضل و كمالات و متانت و عفت و....تو نرگس مقدس جمع شده!!! يه چيز خفن باحال تو اين سريال بود كه من كف كردم از ديدنش اونم زوج سمانه و هدايت بود كه هركدوم فكر كنم واسه خودشون زندگي ميكردن ....بچه اي هم بود اونوسط كه مثلا شبا كه ميرن خونه( شبا ميرفتن خونه؟) عروسك بازي كنن... خداييش ادم دلش قاتي ميكنه وقتي اينهمه تضاد ميبينه... بيخيالش ...تموم شد ...روحش شاد و يادش گرامي باد! .................................................................................................. اين داداش بنيامين خودمونم كه ديگه تو سوئد حسابي تركوند و ما همچنان گرد جهان ميگرديم، من نميدونم ، وقتي يه خواننده هنوز تو مملكت خودش يه كنسرت درست حسابي نداشته يا بهتر بگم نشده كه داشته باشه واسه چي پا ميشه ميره اونور دنيا جيغ ميكشه : دنيا ديگه مثه تو نداره!!!!!!!!!! ميخواد دل اب كنه؟؟؟ميخواي اذيت كني؟؟؟ اقا ما ميخوايمت( درست گفتم...ميخوايمت؟؟؟)
يه دونه اي....لوس نشو...بيا همين جا بشين بخون.افرين پسر خوب .................................................................................................. آقا جاي همتون خالي يه معلم حسابان داريم،ممممممم..مامان ...جيگر...هاني... خوش اخلاق ،خوش تيپ،جنتلمن،شوخ،باحال،با هوش،جووووون(22 سالشه) خلاصه عالي از همه نظر... (خدا براي خواهر مادرش نگهش داره) اولين تست حسابانم رو 65% زدم ..به جاش فيزيكم.... معلم : زهر مال، تلخ، (اونم جوونه ها) و .... آقا روز اول اين اومد تو كلاس ، ما ديديم يه چيزي از رو شلوارش زده بيرون، گنده هاااااا،خفن( به قول يارو گفتني Made In Arabia ) نگو اقا گوشيش از اين نوكيا ها كه 10 سال پيش اومده بود ..از اون گوشتكوبا..از اوناست گوشيش ... هي هم براش مسيج مياد ...ميدوئه ميره بيرون جواب بده ... فيزيك 40% زدم ...!!! ................................................................................................. خداييش دلم واستون سوخت...ايندفه خيلي حرف زدم ....ولي يه آپ جالب دارم راجع به كافه ستاره ،جالب ميشه فكر ميكنم ...
نظر يادتون نره تا پست بعدي ،قربون همه ي رفقاي با مرام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 2:19 توسط الهام |
|
|
ساعت یه ربع به ۳ میام خونتون ....در میزنم. با معجون توت فرنگی از کنار خیابون... به موقعش آلاسکای البالو دارم ... یه دونه بزرگش رو دارم ...برق از کله ات میپره ... چون من یه بستنی فروشم...من یه دسته یه نفره ام .... من بستنی فروشم عزیزم...باهات خوب تا میکنم... کوچولو من رو تو کوچه گم کرده ... کپ نکن...بازم اینورا بیا و دیگه فراموش نکن ... وقتی خسته ای و گرسنه ای و دلت خنکی میخواد یه چیزی دارم که از استخر هم بهتره ....چون من بستنی فروشم عزیزم ....باهات خوب تا میکنم ببین دارم میام ....تو تغییر نکردی ...غصه نخور عزیزم ...همه چی حله ... واسم لبخند بزن ...فقط یک لبخند .... ........................................................................... برات یه دونه گندشو درست میکنم...مجانی چون من بستنی فروش عزیزم من یه دسته یه نفره ام من بستنی فروشم عزیزم باهات خوب تا میکنم باهات خوب تا میکنم باهات خوب تا میکنم باهات خوب تا میکنم...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 12:5 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
elham_01369@yahoo.com
|
| لینک به من |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها | |||||||||||||||
|
سیفون پسری با کفشهای کتانی اشک باران سیندرلا دختری از تبار ماه هفت پستو رها تر از پرنده +18 چرکنویسهای من غربت و خزان،دلهره و تشویش جائی برای شکستن سکوت داستانهای محمدرضا پرنیان سرد اشناترین غریبه شقایق کسی که مثل هیچکس نیست عسلی جز خدا هیچکس تنها نبود ما هیچ، ما نگاه... از هر دری سخنی دلم خواست .. چی میگی تــــو
|